قدر استادِ نکو دانستن،حیف استاد به من یاد نداد ( استاد ملکیان)

 

 

تقدیمی از طرف دانشجویان به استاد معظم:

(١٣٧٢/٢/٢٠ - به مناسبت روز معلّم)

 

” قدر استادِ نکو دانستن،حیف استاد به من یاد نداد "

 

در این سالیان اندک،مطالب بسیاری از محضرتان آموختیم،

آموختیم از اسارت تفکر”هیچ“یا”همه چیز“رهایی یابیم،

آموختیم،علم خود را کم بدانیم و قدرت خود را محدود،

آموختیم که امنیت و آسایش را در درونمان بیابیم و تجربه کنیم،نه در خوشایند و بدآیند دیگران ،که اگر قرار را بیرون از خود بخواهیم،بی قرار می شویم،

آموختیم با تمام وجود که ایمان آوردن یعنی چه؟

آموختیم درد دین داشتن یعنی چه؟

در راه بودن یعنی چه؟

آموختیم دغدغه و آرامش متناقض نیستند،

یاد گرفتیم ”عبادت “را”عشق“بدانیم نه تکلیف،

یاد گرفتیم مقصدهای بزرگ را چگونه طلب کنیم تا به یأس و شکست و افسردگی دچار نشویم،

دانستیم محبّت به مردم یعنی چه؟

آموختیم نظر استقلالی به وسایل نداشتن و اتّکال به خدا یعنی چه؟

شما ردّ پای شیطان را به ما نشان دادید،

به ما یاد دادید چگونه ” تنهایی “را از ”جدا افتادگی“ تفکیک کنیم و ”وحشت“ را از ”فراق“ باز شناسیم و ”فراق“ را به ”وصل“ مبدّل سازیم و

نهایتاً این ”قانون تکوینی“ حاکم بر روح را متذکر گشتید که ”روح هر قدر لطیف تر شود،شکننده تر می شود.“ لذا آنان که بیشتر سلوک کرده اند باید بیشتر مراقب خود باشند و الاّ سقوطشان حتمی است.

با تمام وجود از خدا می خواهیم ما را در عمل به آنچه می دانیم و شکر بر نعماتش توفیق دهد.

ایام خوش آن بود که با دوست به سر شد

باقی همه سرگشتگی و بی خبری بود

 

سخنان استاد مصطفی ملکیان:

 

من چیزی برای گفتن ندارم.خیلی تشکر می کنم از حسن ظن دوستان.

حضرت علی بن ابیطالب (ص) وقتی کسی از ایشان به خوبی یاد می کرد،می گفتند خدایا مرا چنان کن که این شخص می گوید.و آنچه از آن بدی ها در من هست و این شخص از آن بی خبر است تا ابد بر من ببخش.

من به اقتفای حضرت علی عرض می کنم که خدا کند این چیزها که شما فرمودید آهسته آهسته در من تحقق بیابد،تا آهسته آهسته اینجوری بشوم،زیرا انصافاً اینطور نیستم.

و بعد آن بدیهایی که من دارم و شما ازش باخبر نیستید بر من ببخشاید.

واقعیت این است که از باب ستّاریت خدای متعال اعتقادم بر این است که خدای متعال خوبیهای ما را بیشتر مجال جلوه می دهد تا بدیهای ما را.

در مورد خود من هم مثل هر انسان دیگری همینطور است.ما خوبیهایی اگر داشته باشیم جلوه می کند.امّا بدیهای ما پوشیده تر می ماند.

مطالبی که شما فرمودید،هیچ کدامش چیزی نبود که بنده عرض کرده باشم،

من فقط بلندگوی آراء و نظرات اولیاء دین و عرفا و عالمان اخلاق بوده ام و هیچ کدامشان مطلبی که من گفته باشم نیست.

من فقط ناقل بوده ام.

”وَ رُبَّ حامِلُ فِقهٍ الی مَنْ هُوَ أفْقَهُ منه“ این در مورد من صادق است.فراوان هستند کسانی که فقه را بسوی کسی می برند که از خودشان فقیه تر است.در مورد من همینطور است.

من آشنایی که با دوستان و بعضی از دوستان دارم به من ثابت می کند که در خیلی از مواد ،فقه را پیش کسی برده ام که افقه از من است و اخلاق را پیش کسی برده ام که اخلاقی تر از من است. و همین اصول انسانی که گاهی در سخنانم می گویم واقعاً در شما به مراتب بیشتر از من محققّ است.

من از هیچ کدام از شما نیست که چیزی نیاموخته باشم،اینرا جداً عرض می کنم.

 فراوان مطالب چه ”علمی “ که کم ارزش تر هستند تا مطالب ”معنوی“ که ارزشمندتر هستند.

فقط آنچه من از دوستان به مناسبت این سخنان خواستم این است که آنچه در معلّمی اهمیّت دارد این است که معلّم بتواند به یک معنایی ”علم را با معنویت (باهم)“ القا کند نه علم به تنهایی و نه معنویت به تنهایی.

علم و معنویت باهم .به نظر من اگر علم و معنویت بخواهد با هم التقاط بیابد ما باید ”یک ذهن سرکش و دل تسلیم“ داشته باشیم، علم ”ذهن سرکش “می خواهد و معنویت ”دل تسلیم “می خواهد.بنده از خدا می خواهم که به ما یک ذهن های سرکش، نقّاد تیز بین و در عین حال یک دل‌های تسلیم و رام بدهد.

متأسفانه میان ما آدمیان در هر دو جهت زیاده روی وجود دارد. کسانی ذهن های سرکش دارند ولی دل های تسلیم ندارند، کسانی دل‌های تسلیم دارند ولی ذهن سرکش ندارند. اگر شما بخواهید در زندگیتان پیشرفت کنید باید جوری باشید که ذهن‌های رام نشدنی و همه وقت نقّاد و همه وقت در موضع هجوم و دفاع. امّا در عین حال دل‌های رام و تسلیم داشته باشید.

دو دسته سخن بر شما عرضه می شود:

یک‌دسته سخنانی هست که واقعاً سر و کار با ذهن شما دارد. در آنجا هر نقّادی کنید جا دارد.

و یک‌دسته سخنانی هست که می بینید بر دلتان نشسته است.در این سخنان حقّانیّتی هست که هیچوقت با علم حصولی قابل اثبات نیستند.

در برابر سخنان دسته ی دوم ما باید تسلیم باشیم، آدم باید بفهمد که رمز اینکه این سخنان در دل نافذ می افتد این است که یک حقّانیّتی همراه این‌ها هست. کسانی در میان ما با سخنان دسته ی دوم معامله دسته ی اول را می کنند و از ”معنویت“ خودشان را محروم می کنند. و کسانی بر عکس با سخنان دسته ی اول، معامله‌ی سخنان دسته دوم می کنند و خودشان را به معنای دقیق کلمه از ”علم“ محروم می کنند. و تسلیم که فقط در یکجا باید باشد را در همه جا اعمال می کنند.

من همه وقت می خواستم در درس‌هایم این مطلب القا شود و به دانشجو بگویم که بعضی از مطالب هست که همین‌که آنها را می شنوی می بینی که نافذ می افتد و بعضی از مطالب هست که محل علم حصولی است و در آنجا باید چون و چرا کرد.

به تعبیر یکی از بزرگان ”ان شالله ما سنگی باشیم که شما پایتان را روی آن بگذارید و به جای دیگری برسید.“

اگر از عهده ی معلّم اینکار بر آید خیلی در کارش موفّق بوده.

کسانی می خواهند از مادّیت به معنویّت برسند و از جهل به علم،در اینجا به واسطه ای نیاز دارند که پایشان را روی او بگذارند و این جهش را بیابند.

معلّم باید سنگی باشد برای اینکار.واسطه ای باشد برای کسانی که می خواهند از جهل به علم و از ظلمت مادّیت به نور معنویّت برسند.

اگر بتوانیم اینکار را بکنیم به عنوان یک معلّم وظیفه ی خود را انجام داده ایم ولی به عنوان یک انسان اینکار وظیفه خودمان هست یعنی خودمان هم نیاز داریم که از ظلمت بیرون بیاییم به نور برسیم و از جهل به علم برسیم.

دوستان از شکست‌هایی که من در تدریس دارم درس بگیرید و تجربه های مرا هیچگاه تجربه نکنند.اگر احساس می کنید که در جهاتی من در تدریس شکست خورده ام،شما درس بگیرید.فکر نکنید شما تافته جدا بافته ای هستید،تجربه مرا تکرار نکنید.اینها درسی باشد برای شما.به تعبیر دیگر همه وقت آدم نباید از توفیق های دیگران درس بگیرد. گاهی هم آدم باید از شکست‌هایی که دیگران دارند درس بگیرند. مسلماً دوستان در من شکست دیده اند. مسلماً در دلشان گذشته است که فلان کس چرا فلان کار را نکرد، اگر اینکار را می کرد بهتر بود، خوب شما این را درس بگیرید و کاری کنید که موفقتر از بنده باشید و

امّا” لبّ کار جهان را نبایداز دست بدهید“

*نکته بعدی*

لبّ کار جهان را نباید از دست بدهیم.

لبّ کار جهان خیلی مهمّ است.همیشه ورای نشستن‌ها، برخواستن‌ها،‌ یادگرفتن‌ها، یاددادن‌ها در ورای آن ببینید که لبّ در دست شما هست؛ یا در راه تحصیل آن مغز هستید یا دائماً دارید پوسته ها را جمع آوری می کنید. هیچوقت گمان نکنید که یک پوسته ای را که به دور انداختید، حتماً به مغز می رسید. آدم یک پوسته را که می اندازد به پوسته ی بعدی می رسد، پوسته عوض کردن هیچوقت هنر نیست.

”مغز زندگی، رسیدن به یک آرامش خدایی است“

این را تا وقتی که ما نداریم در واقع ما نرسیده ایم.  این آرامش کاملاً با دغدغه قابل جمع است.

همه ی انسان ها می توانند دغدغه داشته باشند و می توانند در یک سطحی همراه با دغدغه ها آرامش داشته باشند. ما در زندگی متعارف خودمان فقط دغدغه داریم. هیچ آرامش نداریم. امّا دغدغه ناشی از آرامش خیلی مهم است، آن آرامش ملکوتی، خدایی، آسمانی مهم است.

واقعش این است که یک نوع آرامشی هست که برای انسان دغدغه هایی ایجاد می کند و این آرامش همان آرامشی است که اولیاء خدا دارند. گریه‌ای که اولیاء خدا می کنند، ناشی از  دغدغه اینهاست و ناشی از این است که آرامش بدون دغدغه نه موجود است و نه مطلوب. همیشه گریه ناشی از دغدغه است. و اولیاء خدا گریه می کنند. منتها گرفتاری ما این است که اصلاً آرامش در هیچ کجا وجود ندارد؛ دغدغه در دغدغه است، اضطراب در اضطراب. مردان خدا یک آرامش دیگر دارند. که مقتضای آن یک سلسله دغدغه های خاصی است. دغدغه های وجودی است. تنهایی متناسب با آن هست...


منبع : سایت فرهنگی نیلوفر

 

 

/ 2 نظر / 122 بازدید
سعید

سلام وبلاگ عالی است.لطفا درباره عبارت(به ما یاد دادید چگونه ” تنهایی “را از ”جدا افتادگی“ تفکیک کنیم و ”وحشت“ را از ”فراق“ باز شناسیم و ”فراق“ را به ”وصل“ مبدّل سازیم .)چندجمله توضیح دهید.ممنون و موفق باشید.

سعید

سلام بسیار عالی اقای مهندس .خیلی ممنون از توضیحات خوبتون.اگه در باره تفکر”هیچ“یا”همه چیز“ هم توضیح بدید خیلی عالی تر میشه.راستش من تازه قدم در این وادی گذاشتم .خیلی خوشحالم که درآغاز راه با شما که مرد عرفانید وبا این وبلاگ بسیار مفیدتون آشنا شدم.منتظر توضیحات خوبتون هستم.