گزیده منطق الطیر 1 ( دکتر الهی قمشه ای )

خلاصۀ داستان منطق الطیر و تفسیر کوتاهی از هفت شهر عشق چنان است که مرغان جهاندر مرغزار عالم مجمعی کردند و گفتند که اگر هیچ شهر از شهریار خالی نیست،پس ما راسرور و سلطان کیست؟. هدهد که در منقار خود کلمه جامعه و لطیف قدسی "بسم الله" ر حملکرده و بدین سان شان هدایت مرغان با اوست، پیش می آید و اغاز سخن می کند که سلطانشما سیمرغ است و در حریم قدس و قاف عزت جای دارد و هر چند ازهمۀ مرغان  بی نیازاست، همه را در عین عنایت نظر کرده و به کمند شوق در بند آورده است و همین جاذبهعشق او ست که ما را به گفت و گوی او مشغول کرده است.

پر و بال ما کمند عشق اوست

مو کشانش می کشد تا کوی دوست                            مولانا

در حسن و ملاحت نامنتهای او سخن نتوانم گفت جز آنکه، روزی بر فراز عالم به پروازآمد و پری از بالهای رنگینش در ولایت چین افتاد و نقاشان چین جمله مدهوش و حیرانشدند.

مرغان را از این داستان شور و شوقی در دل پدید می آید و همگی مشتاق دیدار سیمرغو اماده پرواز به کوه قاف می شوند، اما وقتی هدهد از مشکلات راه و منازل سهمگین آنسخن می گوید خوف و هراسی در دلهای پرندگان پدید می اید و هریک خود را به عذریمعارف می دارند.

 یکی چون بلبل پای بند عشق گل است و آواز می خواند که:

در سرم از عشق گل سودا بس است

زانکه مطلوبم گل رعنا بس است

یکی چون کبک سودا گر است و در کوه و دشت ، زرّ و گوهر می جوید و می گوید:

 عشق گوهر آتشی زد در دلم

بس بود این آتش خوش حاصلم

یکی چون طاوس که به گناه همدستی در ورود مار به بهشت، از بهشت رانده شده و بهغرور جمال از شکوه سیمرغ فارغ امده، مشتاق بازگشت به باغ جنان است و می گوید:

کی بود سیمرغ را پروای من

بس بود فردوس عالی جای من

دیگری چون صعوه، دل به چاهی خوش کرده و خود را حقیرتر از آن می بیند که راهیدیار سیمرغ شود، و بهانه می اورد که:

در جهان او را طلبکاران بسی است

وصل او کی لایق چون من کسی است

در وصال او چو نتوانم رسید

بر محالی راه نتوانم برید

یوسفی گم کرده ام در چاهسار

باز یابم اخرش در روزگار

گر بیابم یوسف خود را زچاه

بر پرم با او من از ماهی به ماه

همای، مرغ سعادت است و این افتخار او را بس که سایۀ شاه آفرین دارد و جمله مرغانرا در سایۀ خود می پندارد می گوید:

کی شود سیمرغ سرکش یار من

بس بود خسرو نشانی کار من

و آن طوطی که حلّۀ سبز بر تن کرده و خود را خضر مرغان می خواند،در طلب آب حیاتاست و پادشاهی را در بندگی راه ظلمات می بیند و چنین می خواند:

 چون نشان یابم ز آب زندگی

سلطنت دستم دهد در بندگی

بوتیمار پرندۀ غمخوار دریاست و از غیرت نخواهد که قطره ای از آب دیا کم شود، نهخودش نوشد و نه بر دیگری روا بیند بلکه همیشه خشک لب بر ساحل وصل نشسته و در عینفراق است و پروای عشق سیمرغ ندارد و امان می جوید که :

جز غم دریا نخواهم این زمان

تاب سیمرغم نباشد الامان

بط سجادۀ تقوا بر آب افکنده روزی صد بار سر در آب فرو می کند و خود را نمودارپاکی و درستکاری می داند و برترین کرامتش این است که بر آب راه می رود و بدینخیالات از سودای سیمرغ فارغ است و معذور که:

 من ره وادی کجا دانم برید

زانکه سیمرغ نتوانم پرید

و از همه مغرور تر باز سپید است که لاف کله داری میزند و پای بر دست شهریار داردو برتر از این مقامی نمی شناسد و بهانه می اورد:

من اگر شایسته سلطان شوم

به که در وادی بی پایان شوم

من کجا سیمرغ را بینم به خواب

چون کنم بیهوده سوی او شتاب

و جغد ویرانه جوی که به خیال گنج، خانه بر خراب زده، عشق سیمرغ را افسانه میخواند و خرابه خویش را رشک فرودس می پندارد و بدین عذر دل خوش کرده است که:

 من نیم در عشق او مردانه ای

 عشق گنجم باید و ویرانه ای

اما هدهد که از راه و رسم منزلها با خبر است و همۀ بندها و بهانه ها را میشناسد،با تمثیلات روشن و طنز و کنایات شیرین عذر مرغان را یک به یک پاسخ می گوید ونقصان همت هر یک را باز می نماید،

بلبل نیم مست را هوشیار می کند که دولت گل  را وفایی نیست و پند حکیم این استکه:

در گذر از گل  که گل هر نوبهار

بر تو می خندد نه در تو شرم دار

طاوس را که مشتاق بهشت است اگاه می کند که بهشت تنها قطره ای از دریای رحمتسیمرغ است و

گر تو هستی مرد کلی کل ببین

کل طلب کل باش کل شو کل گزین

چون به دریا می توانی راه یافت

سوی یک قطره چرا باید شتافت

صعوه را گوید که سالوس تو اشکار است زیرا تظاهر به تواضع می کنی و خود را حقیرمی خوانی و کوتاه می بینی و این کوتاهی را بهانۀ گریز از آستان سیمرغ کرده ای، اماهزار غرور و سرکشی در سر توست. قدم در راه نه، و اگر همه سوختند تو نیز باری بسوزکه اتش غیرت وصال ، یوسف را بر یعقوب حرام کرده و تو را از این چاه ظلمانی نفسیوسفی بیرون نخواهد امد از انکه:

می فزود اتش غیرت مدام

عشق یوسف هست بر عالم حرام

و بط را که بر آب می رود و دعوی قداست و پاکی دارد عتاب می کند که:

در میان اب خوش خوابت ببرد

قطره ای اب امد و آبت ببرد

آب هست از بهر هر ناشسته روی

گر تو هم ناشسته رویی اب جوی

و با غمخوار دریا گوید: نگاه کن که دریا خود عین بیقراری است و از سودای عشقپیوسته چون دیوانگان کف بر لب و پای  در زنجیر می جوشد و می خروشد،پس این لب خشک بیآرام کجا دلارام تو خواهد بود

می زند او خود ز شوق دوست جوش

گاه در موج است و گاهی در خروش

او چو خود را می نیابد کام دل

تو نیابی هم از او ارام دل

و کبک گوهر پرست را اندرز می دهد که گوهر خود، سنگی بیش نیست و حیف است که درسودای سنگی ، چنان آهنین دل باشی که از لطافت عشق و صفای سیمرغ دور مانی:

اصل گوهر چیست سنگی کرده رنگ

تو چنین آهن دل از سودای سنگ؟

و با همای خودبین که سایۀ شاه آفرین دارد چنین گوید که در صحرای محشر جمله شاهانچون در اتش ظلم و بیداد خویش بسوزند گویند: ای کاش شکسته بودی پای ان همای که بر سرما سایه افکندی. پس خوشتر انکه خویش را مرغ سعادت مخوانی و به جای خسرو نشانی نفسرا از حرص استخوان برهانی

همایی چون تو عالیقدر حرص استخوان تا کی

دریغ ان سایۀ دولت که بر نا اهل افکندی   حافظ

و طوطی را طعن کند که گیرم چون خضر اب حیوان خوری و عمر جاویدان یابی، چون بهدیوانگان عشق رسی،از تو کناره گیرند و گویند:

آب حیوان خواهی از جان دوستی

روی که تو مغزی نداری پوستی

و بر جغد شوم اواز گیرد که: گرفتم در این ویرانه گنجی یافتی، نه اخر بر ان گنجبمیری و به حسرت گذاری و بگذری، پس بدان

زر پرستیدن بود از کافری

 نیستی اخر ز قوم سامری

و باز بلند پرواز  دون همت را عتاب می کند که از دست شاهان و امیران چه می طلبی،ایشان خود گدایان و اسیران عالمند و ان بانگ " دور باش" که قراولان به هنگام عبورشاهان بر  می اورند اشارتی است که از شاهان دور باشید:

شاه دنیا فی المثل چون اتش است

دورباش از وی که دوری زو خوش است

هدهد بدین وسیله یک یک مرغان را بیدار و هوشیار می کند و شوق پرواز دیار سیمرغرا در دلها می نشاند و می گوید : بدگمانی و بد دلی کار عاشقان نیست، پای در ره نهیدکه همه سایۀ سیمرغید و او را با سایۀ خود عنایت هاست

گر تو می داری جمال یار دوست

دل بدان کایینۀ دیدار اوست

دل به دست ار و جمال  او ببین

اینه کن جان جلال او ببین

/ 4 نظر / 282 بازدید
نسترن

سلام، وبلاگ بسیار خوبی دارید. از زحمتهای شما ممنون. خیلی خوشحالم وقتی می بینم هنوز انسانهای بزرگی مثل شما هستند. راستی من یه سوال داشتم ، مدتی است که وبلاگ آقای برومند کار نمی کند ، آیا آدرس آن عوض شده است؟ دومین سوال من این بود که اطلاعیه ای در صفحه اول وب سایت رسمی دکتر هست که البته در لینک شما چون به صفحه defult وصل شده مشخص نیست و اگر به www.drelahighomshei.com برویم این اطلاعیه وجود دارد ، به نظر شما علت چنین اطلاعیه ای چیست؟ امکان دارد از دکتر سوال بفرمائید و پاسخ من را بدهید (البته اگرخودتان نمی دانید) چون نگرانم که خدائی نکرده برخی از سایتها در راستای خلاف نظر ایشان باشند. باز هم از شما بخاطر زحمتتون ممنونم. منتظر جوابتون هستم. باتشکر نسترن - تهران

محمدرضا

آقای ربانی سلام. آیا استاد الانه کلاس دارند؟ من 2ساله فایلهای صوتیه ایشونو گوش میکنم دلم میخواد به یه طریقی سر کلاسشون هم بشینم یا دست کم یه با سر جلسه سخنرانی ایشون باشم. آیا راهی هست؟ لطفا کمکم کنید

محمدرضا

آقای ربانی خیلی ممنون. من به وبلاگ شما سر میزنم تا هم از مطالبی که تهیه میکنید بهترین استفاده رو کنم هم از طریق شما و خبری که به ما میدهید بتونم استاد رو هم ببینم. بازم از شما ممنونم که هدفتون خیره.