دستهایم را دوست دارم ( میلاد ربانی اصفهانی)

مکرر و محکم، پی در پی و با انرژی بود، این نوع تشویق کردن نوعی خاص بود، نوعی بیان خود، نوعی رسیدن به مطلوب، گویی با تشویق هایشان خودشان را تشویق می کردند، مانند تشویق پدری که پسرش را در نزدیکی خط پایان مسابقه با تمام وجود تشویق می کند، چرا که برنده شدن پسرش همان برنده شدن خودش است...

از ثانیه گذشت و به دقیقه پیوست، بدون قطع شدن، تک تک افراد گروه بر روی صحنه امدن، مردم هم تشویق می کردند ولی در تشویق هایشان، در دست زدنهایشان، نوعی انتظار را می توانستی حس کنی، تا اینکه مانند مرغ سحری،خرامان، خندان، سر به پایین، با قدم های سریع و کوتاه، لباس گشاد ابی به روی صحنه امد، ناگهان انرژی دست زدن ها تغییر کرد، فرکانس تشویقها عوض شد، دیگر تشویق برای هنرمند محبوب نبود، برای احترام نبود،برای خوش امد گویی نبود، برای دوست داشتن هنر نبود، بسی فراتر از این رفتارهای کلیشه ای بود، از جنس حس بود، حسی ناب مانند حس یافتن جواب مسئله ریاضی بعد از مدتها فکر کردن؛ حس خوردن اب خنک از کاسۀ لب شکسته قدیمی ابی رنگ با یک قالب یخ گرد در آن در عصر تابستان بعد از تمام شدن ساعتها گل کوچیک بازی کردن با هم محله ای ها، حس دیدن مسافر محبوب بازگشته، از درب خروجی فرودگاه بعد از چندین سال انتظار و چند ساعت تاخیر هواپیما در روز اخر، حس دیدن یک دوست قدیمی در کتابفروشی شلوغ بعد از سالها، درست فردای روزی که شب قبلش خوابش را دیده بودی..

مردم دیگر او را تشویق نمی کردند، گویی خودشان را، هویتشان را، اینکه این شخص با این همه استادی و مهارت از خون و پوست و کشور و فرهنگ انهاست، این چنین معنایی را تشویق می کردند..

در همین حال که خود هم کنترل دستهایم را از دست داده بودم و این دستها بودند که بهم می خورند و من نگاهشان می کردم، ناگهان به یاد اوردم، چند ماه قبل را وقتی دستهایم همین گونه بهم می خورند، برای شخصی دیگر ،مکانی دیگر و زمانی دیگر اما یک وجه اشتراک...

انجا مرغ سحری به پرواز در نمی امد اما فرهادی مدرن، جدایی شیرینی را به تصویر کشیده بود، ..و دستهایم باز همین گونه بهم می خورد،

انرژی دستهایم به حافظه ام هم سرایت کرده بود و خوب به یاد می اورد... شخصی دیگر، مکانی دیگر و زمانی دیگر، اما با یک وجه اشتراک...

انجا صحبت از پیغام سروش سحری بود، وقتی در میان دیگر بزرگان در کاغذهای زمان به تصویر کشیده شده بود،  یا پیغامی که از زبانی الهی به گوش دل می نشست،

یا زمانی که دیدم نادر ستاره ای در عرصه این منظومه شمسی فیروزه وار می درخشد،

باز به عقب تر رفتم و به یاد اوردم، باز هم دستهایم این گونه از خود بیخود شده بودند! برای شخصی دیگر، مکانی دیگر و زمانی دیگر اما یک وجه اشتراک...

انجا غزال تیز پایی ، ناله مرغ سحری مردمی را با سروش پیروزی در منظومه تاریخ به تصویر کشیده بود.. و دستهایم باز همین گونه بهم می خورد،

در تمامی لحظاتی که با هزاران نفر دیگر او را به خاطر تمامی هنرش تشویق می کردیم، خودم را جزیی از او دیدم، او را جزوی از یک من بزرگتر.. و یافتن چیست معنای این تشویقها و چه چیزی است که اینگونه شایستۀ اکرام و تشویق است، او نماینده بود، تندیسی از نوعی معنا، نماینده استاد بودن، موفق بودن، جزیی از مردم بودن، پیام اور شادی بودن ،ایرانی بودن و پیغام اور معانیی دیگر بود. او و دیگر هم کیشانش به واسطه ساقی گری اینگونه مفاهیمی این چنین دلها را، عقل ها را و نهایتا دستها را مست می کنند و تشویق می شوند.

دستهایم را دوست دارم! اگر دلی را به احسان ارام نکرده اند، اگر چیزی نساخته اند، اگر گلی نکاشته اند اما، خوبان را خوب تشویق کرده اند.



میلاد ربانی اصفهانی

 May.4.2012

/ 8 نظر / 287 بازدید
ابراهیم

سلام آقا میلاد دعای ما این است که انشالله افراد بیشتری در دنیا با این حس درونی که شما اون رو بیان کردین آشنا بشوند تا دنیا در وحدت بیشتری شادی کند و به قول بودا در چنین شادی ای که نه از بیرون بلکه از درون به بیرون سرازیر میشه هم ما انسانها و هم جهان هستی جشن و سرور برپا کنیم و بزنیم و برقصیم حس خوبی رو به من انتقال دادین ممنونم

شیرین

سلام مهندس لطفا نوع قلمتان را تغییر دهید. خواندن متن یه خورده مشکل میشه ممنون

روح باران

سلام آقای مهندس.بسیار عالی بود اما من متوجه نشدم شخصیت مورد تشویق چه کسی بود؟!"مانندمرغ سحری،خرامان، خندان، سر به پایین، با قدم های سریع و کوتاه، لباس گشاد ابی به روی صحنه امد"منظورتون شخص خاصی بود؟ تشکر

روح باران

سلام آقای مهندس.بسیار عالی بود اما من متوجه نشدم شخصیت مورد تشویق چه کسی بود؟!"مانندمرغ سحری،خرامان، خندان، سر به پایین، با قدم های سریع و کوتاه، لباس گشاد ابی به روی صحنه امد"منظورتون شخص خاصی بود؟ تشکر

حمید لطافتی

سلام میلاد عزیز خیلی لذت بردم از نوشته ها،اگه موافق باشی از اعماق قلبم دست بزنم برای همه انسانهایی که برای توسعه زندگی نوع بشر زندگیشونو گذاشتن. ممنون حمید لطافتی

سلام.درست متوجه نشدم شما درباره چه كسي اين متن را نوشتيد؟

سلام.درست متوجه نشدم شما درباره چه كسي اين متن را نوشتيد؟

سارا

زیبا بود......وحدت زیبایی دراین نوشته بود بوی یگانگی میداد...ممنون