میلاد ریانی اصفهانی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ میلاد ریانی اصفهانی
آرشیو وبلاگ
      دانایی زیبایی نیکویی (میلاد ربانی اصفهانی)
گزیده منطق الطیر 1 ( دکتر الهی قمشه ای ) نویسنده: میلاد ریانی اصفهانی - یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩

خلاصۀ داستان منطق الطیر و تفسیر کوتاهی از هفت شهر عشق چنان است که مرغان جهان در مرغزار عالم مجمعی کردند و گفتند که اگر هیچ شهر از شهریار خالی نیست،پس ما را سرور و سلطان کیست؟. هدهد که در منقار خود کلمه جامعه و لطیف قدسی "بسم الله" ر حمل کرده و بدین سان شان هدایت مرغان با اوست، پیش می آید و اغاز سخن می کند که سلطان شما سیمرغ است و در حریم قدس و قاف عزت جای دارد و هر چند ازهمۀ مرغان  بی نیاز است، همه را در عین عنایت نظر کرده و به کمند شوق در بند آورده است و همین جاذبه عشق او ست که ما را به گفت و گوی او مشغول کرده است.

پر و بال ما کمند عشق اوست

مو کشانش می کشد تا کوی دوست                            مولانا

در حسن و ملاحت نامنتهای او سخن نتوانم گفت جز آنکه، روزی بر فراز عالم به پرواز آمد و پری از بالهای رنگینش در ولایت چین افتاد و نقاشان چین جمله مدهوش و حیران شدند.

مرغان را از این داستان شور و شوقی در دل پدید می آید و همگی مشتاق دیدار سیمرغ و اماده پرواز به کوه قاف می شوند، اما وقتی هدهد از مشکلات راه و منازل سهمگین آن سخن می گوید خوف و هراسی در دلهای پرندگان پدید می اید و هریک خود را به عذری معارف می دارند.

 یکی چون بلبل پای بند عشق گل است و آواز می خواند که:

در سرم از عشق گل سودا بس است

زانکه مطلوبم گل رعنا بس است

یکی چون کبک سودا گر است و در کوه و دشت ، زرّ و گوهر می جوید و می گوید:

 عشق گوهر آتشی زد در دلم

بس بود این آتش خوش حاصلم

یکی چون طاوس که به گناه همدستی در ورود مار به بهشت، از بهشت رانده شده و به غرور جمال از شکوه سیمرغ فارغ امده، مشتاق بازگشت به باغ جنان است و می گوید:

کی بود سیمرغ را پروای من

بس بود فردوس عالی جای من

دیگری چون صعوه، دل به چاهی خوش کرده و خود را حقیرتر از آن می بیند که راهی دیار سیمرغ شود، و بهانه می اورد که:

در جهان او را طلبکاران بسی است

وصل او کی لایق چون من کسی است

در وصال او چو نتوانم رسید

بر محالی راه نتوانم برید

یوسفی گم کرده ام در چاهسار

باز یابم اخرش در روزگار

گر بیابم یوسف خود را زچاه

بر پرم با او من از ماهی به ماه

همای، مرغ سعادت است و این افتخار او را بس که سایۀ شاه آفرین دارد و جمله مرغان را در سایۀ خود می پندارد می گوید:

کی شود سیمرغ سرکش یار من

بس بود خسرو نشانی کار من

و آن طوطی که حلّۀ سبز بر تن کرده و خود را خضر مرغان می خواند،در طلب آب حیات است و پادشاهی را در بندگی راه ظلمات می بیند و چنین می خواند:

 چون نشان یابم ز آب زندگی

سلطنت دستم دهد در بندگی

بوتیمار پرندۀ غمخوار دریاست و از غیرت نخواهد که قطره ای از آب دیا کم شود، نه خودش نوشد و نه بر دیگری روا بیند بلکه همیشه خشک لب بر ساحل وصل نشسته و در عین فراق است و پروای عشق سیمرغ ندارد و امان می جوید که :

جز غم دریا نخواهم این زمان

تاب سیمرغم نباشد الامان

بط سجادۀ تقوا بر آب افکنده روزی صد بار سر در آب فرو می کند و خود را نمودار پاکی و درستکاری می داند و برترین کرامتش این است که بر آب راه می رود و بدین خیالات از سودای سیمرغ فارغ است و معذور که:

 من ره وادی کجا دانم برید

زانکه سیمرغ نتوانم پرید

و از همه مغرور تر باز سپید است که لاف کله داری میزند و پای بر دست شهریار دارد و برتر از این مقامی نمی شناسد و بهانه می اورد:

من اگر شایسته سلطان شوم

به که در وادی بی پایان شوم

من کجا سیمرغ را بینم به خواب

چون کنم بیهوده سوی او شتاب

و جغد ویرانه جوی که به خیال گنج، خانه بر خراب زده، عشق سیمرغ را افسانه می خواند و خرابه خویش را رشک فرودس می پندارد و بدین عذر دل خوش کرده است که:

 من نیم در عشق او مردانه ای

 عشق گنجم باید و ویرانه ای

اما هدهد که از راه و رسم منزلها با خبر است و همۀ بندها و بهانه ها را می شناسد،با تمثیلات روشن و طنز و کنایات شیرین عذر مرغان را یک به یک پاسخ می گوید و نقصان همت هر یک را باز می نماید،

بلبل نیم مست را هوشیار می کند که دولت گل  را وفایی نیست و پند حکیم این است که:

در گذر از گل  که گل هر نوبهار

بر تو می خندد نه در تو شرم دار

طاوس را که مشتاق بهشت است اگاه می کند که بهشت تنها قطره ای از دریای رحمت سیمرغ است و

گر تو هستی مرد کلی کل ببین

کل طلب کل باش کل شو کل گزین

چون به دریا می توانی راه یافت

سوی یک قطره چرا باید شتافت

صعوه را گوید که سالوس تو اشکار است زیرا تظاهر به تواضع می کنی و خود را حقیر می خوانی و کوتاه می بینی و این کوتاهی را بهانۀ گریز از آستان سیمرغ کرده ای، اما هزار غرور و سرکشی در سر توست. قدم در راه نه، و اگر همه سوختند تو نیز باری بسوز که اتش غیرت وصال ، یوسف را بر یعقوب حرام کرده و تو را از این چاه ظلمانی نفس یوسفی بیرون نخواهد امد از انکه:

می فزود اتش غیرت مدام

عشق یوسف هست بر عالم حرام

و بط را که بر آب می رود و دعوی قداست و پاکی دارد عتاب می کند که :

در میان اب خوش خوابت ببرد

قطره ای اب امد و آبت ببرد

آب هست از بهر هر ناشسته روی

گر تو هم ناشسته رویی اب جوی

و با غمخوار دریا گوید: نگاه کن که دریا خود عین بیقراری است و از سودای عشق پیوسته چون دیوانگان کف بر لب و پای  در زنجیر می جوشد و می خروشد،پس این لب خشک بی آرام کجا دلارام تو خواهد بود

می زند او خود ز شوق دوست جوش

گاه در موج است و گاهی در خروش

او چو خود را می نیابد کام دل

تو نیابی هم از او ارام دل

و کبک گوهر پرست را اندرز می دهد که گوهر خود، سنگی بیش نیست و حیف است که در سودای سنگی ، چنان آهنین دل باشی که از لطافت عشق و صفای سیمرغ دور مانی:

اصل گوهر چیست سنگی کرده رنگ

تو چنین آهن دل از سودای سنگ؟

و با همای خودبین که سایۀ شاه آفرین دارد چنین گوید که در صحرای محشر جمله شاهان چون در اتش ظلم و بیداد خویش بسوزند گویند: ای کاش شکسته بودی پای ان همای که بر سر ما سایه افکندی. پس خوشتر انکه خویش را مرغ سعادت مخوانی و به جای خسرو نشانی نفس را از حرص استخوان برهانی

همایی چون تو عالیقدر حرص استخوان تا کی

دریغ ان سایۀ دولت که بر نا اهل افکندی   حافظ

و طوطی را طعن کند که گیرم چون خضر اب حیوان خوری و عمر جاویدان یابی، چون به دیوانگان عشق رسی،از تو کناره گیرند و گویند:

آب حیوان خواهی از جان دوستی

روی که تو مغزی نداری پوستی

و بر جغد شوم اواز گیرد که: گرفتم در این ویرانه گنجی یافتی، نه اخر بر ان گنج بمیری و به حسرت گذاری و بگذری، پس بدان

زر پرستیدن بود از کافری

 نیستی اخر ز قوم سامری

و باز بلند پرواز  دون همت را عتاب می کند که از دست شاهان و امیران چه می طلبی، ایشان خود گدایان و اسیران عالمند و ان بانگ " دور باش" که قراولان به هنگام عبور شاهان بر  می اورند اشارتی است که از شاهان دور باشید:

شاه دنیا فی المثل چون اتش است

دورباش از وی که دوری زو خوش است

هدهد بدین وسیله یک یک مرغان را بیدار و هوشیار می کند و شوق پرواز دیار سیمرغ را در دلها می نشاند و می گوید : بدگمانی و بد دلی کار عاشقان نیست، پای در ره نهید که همه سایۀ سیمرغید و او را با سایۀ خود عنایت هاست

گر تو می داری جمال یار دوست

دل بدان کایینۀ دیدار اوست

دل به دست ار و جمال  او ببین

اینه کن جان جلال او ببین

گزیدۀ منطق الطیر

دکتر حسین الهی قمشه ای

 متن بالا خلاصه ای از مقدمه کتاب " گزیده منطق الطیر" ( هفت شهر عشق) عطار نیشابوری به تخلیص، مقدمه و شرح دکتر حسین الهی قمشه ای از انتشارات علمی و فرهنگی ارائه گردید تا فقط "یک ذره ز حسن لیلی ات بنمایم". به شما دوستان عزیز پیشنهاد می کنم که متن کامل را از کتاب مطالعه فرمایید و بسیار لذت ببرید.

  نظرات ()
مطالب اخیر ای یوسف خوش نام ما، خوش می روی بر بام ما ( مولانا، شرح دکتر دینانی) سوره انعام ( دکتر الهی قمشه ای) یوتوپیا (توماس مور) موسی و ابلیس ( شیخ احمد غزالی) نیایش ( دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی) دستهایم را دوست دارم ( میلاد ربانی اصفهانی) قدر استادِ نکو دانستن،حیف استاد به من یاد نداد ( استاد ملکیان) عدالت و راستی ( ایه هشت سوره مائده) سه نوع عشق ( مصطفی ملکیان) معنی تکبیر ( علامه تقی جعفری)
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من وب سایت رسمی دکتر حسین الهی قمشه ای وب سایت اختصاصی دکتر سروش سایت فرهنگی نیلوفر وب سایت اختصاصی دکتر ارش نراقی وبلاگ اختصاصی مهندس بازرگان سخنرانی های صوتی و تصویری دکتر الهی قمشه ای دانلود 100 کتاب برتر جهان از نگاه دکتر الهی قمشه ای دانلود کتابهای صوتی اشراق اخبار فناوری اطلاعات طراح قالب