میلاد ریانی اصفهانی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ میلاد ریانی اصفهانی
آرشیو وبلاگ
      دانایی زیبایی نیکویی (میلاد ربانی اصفهانی)
سرود آفرینش ( دکتر علی شریعتی) نویسنده: میلاد ریانی اصفهانی - جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩

عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند،

و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد،

و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش، به دلخواه، رام گردد

و غرور در آرزومندی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور،

 اما کسی را نداشت

خدا افریدگار بود

و چگونه می توانست نیافریند؟

و خدا مهربان بود

و چگونه میتوانست مهر نورزد؟

" بودن"، " میخواهد"!

و از عدم نمیتوان خواست.

و حیات " انتظار میکشد"

و " داشتن" نیازمند " طلب" است.

و " پنهانی" بیتابِ " کشف"

و " تنهایی" بیقرار " اُنس"

و خدا از " بودن" بیشتر " بود"،

و از حیات زنده تر، واز غیب پنهان تر و از تنهایی تنهاتر و

برای "طلب" بسیار " داشت"

و خدا گنج مجهولی بود که در ویرانۀ بی انتهای غیب مخفی شده بود.

و خدا افریدگار بود و دوست داشت بیافریند:

و زمین را گسترد

و دریاها را از اشک هایی که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد

و کوهای اندوهش را که در یگانگی دردمندش، بر دلش توده گشته بود بر پشت زمین نهاد؛

و جاده ها را که چشم به راهی های بی سود و بی سرانجامش بود بر سینه کوها و صحراها کشید،

و از کبریایی بلند و زلالش آسمان را بر افراشت

و دریچۀ همواره فروبستۀ سینه اش را گشود،

و آههای ارزومندش را که در آن از ازل به بند بسته بود در فضای بیکرانۀ جهان رها ساخت.

با نیایش های خلوت ارامش، سقف های هستی را رنگ زد،

و ارزوهای سبزش را دردل دانه ها نهاد،

و رنگ " نوازش" های مهربانش را به ابرها بخشید،

و ازین هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید،

و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد،

و عطر خوش یادهای معطرش را در دهان غنچۀ یاس ریخت،

و برپردۀ حریر طلوع، سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد.

و در ششمین روز، سفر تکوینش را بپایان برد و با نخسین لبخند هفتمین سحر، بامداد حرکت را اغاز کرد:

کوها قامت برداشتند و رودهای مست، از دل یخچالهای بزرگ ِ بی اغاز، به دعوت گرم آفتاب، جوش کردند،

و بیتاب در یا آغوش منتظر خویشاوند در سینۀ دشتها تاختند و دریاها اغوش گشودند و ... در نهمین روز خلقت،

نخسین رود به کنارۀ اقیانوس تنها رسید و اقیانوس، که از اغاز ازل، در حفرۀ عمیقش دامن کشید بود، چند گامی از ساحل خویش، رود را به استقبال بیرون امد و رود، ارام و خاموش، خود را

- به تسلیم ونیاز-

پهن گسترد، وپیشانی نوازش خواه خویش را پیش اورد  و اقیانوس

- به تسلیم و نیاز-

لبهای نوازشگر خویش را پیش اورد

وبر آن بوسه زد

و این نخستین بوسه بود.

و دریا، تنهای اواره و قرار جوی خویش را در اغوش کشید، و او را به تنهایی عظیم و بیقرار خویش، اقیانوس، باز اورد.

و این نخستین وصال دو خویشاوند بود.

و این در بیست و هفتمین روز خلقت بود...... و خدا می نگریست.

سپس طوفانها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند و تندرها فریاد شوق و شگفتی برکشیدند و :

باران ها و باران ها و باران ها

گیاهان روییدند و درختان سر بر شانهای هم برخاستند و مرتع های سبز پدیدار گشت و جنگلهای خرم سرزد و حشرات بال گشوند و پرندگان ناله برداشتند و پروانگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینۀ دریاها را پر کردند......

و خداوند خدا هر بامداد از برج مشرق بر بام اسمان بالا می امد و دریچۀ صبح را میگشود و با چشم راست خویش جهان را مینگریست و همه جا را میگشت و هر شامگاه با چشمی خسته از دیواره مغرب فرود میامد و سر به گریبان تنهایی غمگین خویش فرو میبرد و هیچ نمی گفت.....

 خدا همچنان تنها ماند و مجهول، و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس و در افرینش پهناورش بیگانه....... می جست اما نمی یافت.

 افریدهایش او را نمی توانستند دید، نمیتوانستند فهمید، می پرستیدندش اما نمی شناختندش و .....  خدا چشم براه " آشنا" بود.

کسی " نمی خواست" ، کسی " نمیدید"، کسی " عصیان نمیکرد، عشق نمی ورزید، کسی نیازمند نبود و کسی دردی نداشت...و....

و خداوند خدا، برای حرفهایش، بازهم مخاطبی نیافت!

هیچکس او را نمی شناخت، هیچکس با او " انس" نمیتوانست بست

" انسان " را افرید !

و این نخستین بهار خلقت بود

کویر - دکتر علی شریعی ، ترجمۀ نسبتا ازاد منظومۀ " سفر تکوین" از شاندل    

  نظرات ()
هیچ چیز زیباتر از آن نیست ( شعری از ا. بهار) نویسنده: میلاد ریانی اصفهانی - چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩

هیچ چیز زیباتر از آن نیست که -

مردی به نجوا در گوش زنی گوید که دوستت دارم.

فرشتگان سر می کشند و می شنوند -

و آن خبر را به آسمان می برند و شادی می کنند

 

هیچ چیز زیباتر از آن نیست

که زنی به نجوای مردی که او را دوست دارد،

چهره اش شکفته شود -

و پیشانی اش را به مروارید شرم تزئین کند

و از باغ عارضش هزار لاله برآید

 

هیچ چیز زیباتر از آن نیست

که نوزادی در آغوش مادرش شیر نوشد.

فرشتگان صف می بندند تا مادر را یاری کنند

که پستان به دهان کودک نهد.

 

هیچ چیز زیباتر از آن نیست

که پدر بزرگ و مادر بزرگی نوه شان را در آغوش گیرند

یا کودک روی پنجه های پا بایستد و گونه های آنها را ببوسد.

 

هیچ چیز زیباتر از عشق انسان به انسان نیست

اما چیزی زیباتر از همه اینهاست

و آن قطره سرشکی ست که به یاد محبوب ازلی

از گوشه چشم سرازیر می شود

قطره ای که صدهزار مَلَک از آن می نوشند و سرمست می شوند

شرابی که فرشتگان دست به دست به حضور می برند

قطره ای که دریاست و با آن وضوی حقیقی می توان گرفت.

 

و چیزی دیگر زیباتر از همه اینهاست

اینکه مردی با یاد خدا در گوش زنی گوید که دوستت دارم

و زنی با یاد خدا آن عشق را پذیرا شود

و زیباتر از آن، اینکه آن مرد و زن

با یاد خدا، دنیا و عقبی را فراموش کنند و یکی شوند

و هر یکی دیگری را گوید که: ای تو

و هر دو خدای را گویند که: ای تو

و «من» از جهان گم شود!

 شاعر : ا.بهار

  نظرات ()
آدمی ( شهاب الدین احمد سمعانی) نویسنده: میلاد ریانی اصفهانی - چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩

پیشانی این شخص چون تختۀ سیم خام افریده !

دو ابرو چون کمان مشک ناب بر وی به زه کرده!

دو نقطۀ نور در دو پیکر ظلمت ودیعت نهاده،

و از تیغ هندی، سدّی میانجی میان ان دو نقطه ساخته !

صد هزار گل مورد از چمن گلشن دو رخ او بیرون آورده!

و برکه ای از برکت پیدا اورده و در وی سمکۀ زبان در حرکت اورده!

و سی و دو دُرّ در صدف دهان نهان کرده، مُهری از عقیق ابدار بر وی نهاده!

از انجا که بدایت لب توست تا  انجا که نهایت حلق توست،

بیست و هشت منزل افریده و در هر یکی ستاره ای از حروف ترکیب کرده !

از دل، سلطانی در وجود اورده و از سینه او را میدانی ساخته!

و از همت مرکبی تیزرو، و از اندیشه بَریدی مُسرع!  ( برید: نامه رسان، مسرع : شتابان)

دو دست گیرا و دو پای روا افریده،

صد هزار دقایق حکمت و حقایق صنعت اشکارا کرده،

فتبارک الله احسنُ الخالقین، بر سر جریدۀ افرینش او نبشته.

مقصود از این اشارت آن است که آدمی مشتی خاک است و ورای آن،

دیگر همه لطف خداوند است.

او تو را عطا به کرم داد نه به استحقاق، به وجود داد نه به سجود

حق جل جلاله، همه عالم را افرید و به هیچ افریده نظر محبت نکرد

و به هیچ موجود رسول نفرستاد و به هیچ مخلوق پیغام نداد

راست چو نوبت به ادمیان رسید که بر کشیدگان لطف بودند

لطف ذوالجلال، ایشان را محل نظر خود گردانید

و صد هزار و بیست و چهار پیغمبر به ایشان فرستاد

و روز و شب از ملایکۀ ملکوت، رقیبان و صحاب بَریدان به ایشان فراز کرد

نفس نفس و دم دم و لحظه لحظه و حرکت حرکت بفرمود نگاه داشتن

سوزها در سینه ها بنهاد ، عشقها در دلها تعبیه کرد

وحی پاک از غیب پاک، بی واسطۀ بشر با اسرار رسانید

اگر رسالت انبیا به محمد ختم شد، اگاهی دلها تاثیر رسالت رسل است

و اگر بسط دعوت ر سل درنوشتند، سوز سینه ها خلیفۀ دعوت انبیاست

حدیث او با ظواهر به واسطۀ دعوت رسل است، اما با بواطن بی واسطه است

او با هیچ مخلوق که در عالم بود، سرّ نبود،

نه با عرش و نه با کرسی، نه ملک و نه با فلک

زیرا که همه بندگان بودند، اسرار با آدمیان بود زیرا که دوستان بودند.

شهاب الدین احمد سمعانی-  کتاب روح الارواح فی شرح اسماء الملک الفتاح

کتاب کیمیا جلد اول - به اهتمام دکتر الهی قمشه ای - سید احمد بهشتی شیرازی

 

  نظرات ()
مطالب اخیر ای یوسف خوش نام ما، خوش می روی بر بام ما ( مولانا، شرح دکتر دینانی) سوره انعام ( دکتر الهی قمشه ای) یوتوپیا (توماس مور) موسی و ابلیس ( شیخ احمد غزالی) نیایش ( دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی) دستهایم را دوست دارم ( میلاد ربانی اصفهانی) قدر استادِ نکو دانستن،حیف استاد به من یاد نداد ( استاد ملکیان) عدالت و راستی ( ایه هشت سوره مائده) سه نوع عشق ( مصطفی ملکیان) معنی تکبیر ( علامه تقی جعفری)
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من وب سایت رسمی دکتر حسین الهی قمشه ای وب سایت اختصاصی دکتر سروش سایت فرهنگی نیلوفر وب سایت اختصاصی دکتر ارش نراقی وبلاگ اختصاصی مهندس بازرگان سخنرانی های صوتی و تصویری دکتر الهی قمشه ای دانلود 100 کتاب برتر جهان از نگاه دکتر الهی قمشه ای دانلود کتابهای صوتی اشراق اخبار فناوری اطلاعات طراح قالب