دانایی زیبایی نیکویی
میلاد ربانی اصفهانی

 

معنى تکبیر این است اى امیم             کاى خدا پیش تو ما قربان شدیم‏

 

 

 

 

 اللَّه اکبر، این جمله چه معنا مى‏دهد؟

 

اى کاش، یک بار هم که شده مى‏توانستیم یک مرتبه اللَّه اکبر بگوییم. «اللَّه اکبر» چه معنا مى‏دهد؟ براى پاسخ این سؤال دو جمله شبیه بهم پیدا نخواهید کرد. چرا؟ براى این که هر یک از مغزها و دل‏هاى آدمیان مفهومى از اللَّه را در سطوح مختلف درون خود مشخص ساخته با وصف بزرگ‏تر از همه چیز (اکبر) توصیفش مى‏کند. ما بعضى از گروه‏ها را که اللَّه اکبر مى‏گویند، به عنوان نمونه براى شما یاد آور مى‏شویم:

1-            دست‏ها مانند یک حرکت ماشینى بالا مى‏رود و جمله فوق را به طور ماشینى و طوطى وار مى‏گوید و دست‏ها را پائین مى‏آورد. این گروه به جهت عدم توجه به معنا و حقیقت اللَّه اکبر مى‏توانند بگویند: کلاغ پرید

2-             مفهومى ساخته شده از اللَّه و اکبر (بزرگ‏تر از همه چیز یا بزرگتر از آن که توصیف شود) در مغز خود جاى داده، دستى بلند مى‏کند و جمله را مى‏گوید، دست را پایین مى‏آورد. این گروه با انواع گوناگونش ساخته شده خود را بیاد مى‏آورد با کلمه «اکبر» ثنایش مى‏گوید به همین جهت است که هیچ گونه ارتقاء و اعتلایى از این ذکر ملکوتى نصیبش نمى‏شود.

 

3-            گروه دیگرى معناى جمله را درک و این قدر مى‏داند که حقیقت اللَّه وراى مفاهیم مصنوعى مغز آدمى است، ولى آن حقیقت بهیچ وجه با او ارتباطى ندارد، او مأمور است که با جمله اللَّه اکبر نمازش را شروع کند.

 

4-   .... در میان حوادث و کشاکش زندگى ناگهان صداى موذن را مى‏شنود که مى‏گوید: اللَّه اکبر یا عبور آفتاب را در افق مخصوص به خود از نقطه ظهر مشاهده مى‏کند، یا ساعتش را مى‏نگرد و مى‏بیند:

آرى وقت است، و هنگام نماز رسیده است

آن اللَّه اکبر یا عبور آفتاب یا نقطه وصول عقربک ساعت به شماره معین از ساعات و دقایق براى او مانند نداى ملکوتى روح افزایى است که از طرف معبود یگانه متوجه او مى‏شود و مانند سروش غیبى به او مى‏گوید: ایست و اگر دراز کشیده است مى‏گوید: برخیز و بیا خدایت تو را مى‏خواند. او وضو مى‏گیرد و آماده گفتن اللَّه اکبر مى‏شود و اعماق قلبش این سرود را مى‏خواند:

احرام گرفته‏ ام به کویت             لبیک زنان به جستجویت‏

اى خداى من، برخاستم، آمدم. اللَّه اکبر که این شخص مى‏گوید: همان لبیک دعوت الهى براى تماس با مقام ربوبیت است.

هم اکنون رو ببارگاهت کنم و نه تنها از نمودها و هیاهوى زندگى روى گردان شوم بلکه خود زندگى و هستى‏ام و جهان هستى را همه و همه پشت سر گذارم و فداى دعوتت کنم، خداوندا، تویى که مرا خواندى تویى که خطاب «بنده ‏ام» را بمن متوجه ساختى تویى که افتخار در تماس نهادن این بى‏نهایت کوچک را با آن بى‏نهایت بزرگ نصیبم کردى بار الها، در مقابل این همه شگفتى‏ها که از طرف توجه قرار دادن این بنده ناچیز در اعماق روحم ایجاد شده است، چاره جز آن ندارم که بزرگترى تو را از هر گونه توصیف، به خودم و جهان هستى اعلام بدارم-  اللَّه اکبر.

 

 

 تفسیر مثنوی معنوی - محمد تقى جعفرى، جلد 7، صفحه‏ه 497

 

نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ توسط میلاد ریانی اصفهانی | پيام ها ()

 

 

مراد از معنوی شدن این است که جوانان ما دارای زندگی ای شوند که در آن آرامش درونی، شادی، امیدواری، رضایت باطن داشته و زندگی برایشان معنی دار باشد. به نظر من برای معنوی شدن پنج مؤلفه خیلی مهم است: جوان به جای اینکه دستخوش هزاران اضطراب و تشویش باشد باید باطن آرامی پیدا کند، به جای اینکه افسرده باشد باید از لحاظ روانی شاد شود به جای اینکه نا امید و دست به گریبان یأس باشد آدمی امیدوار به زندگی گردد، عوض اینکه دائماً با خودش نزاع داشته باشد باید یک نحو رضایت باطن در خویش احساس کند تا هیچ گاه دستخوش عذاب وجدان نباشد و همیشه یک ملامت گر درونی او را لگدمال نکند و از همة اینها مهم تر این است که زندگی برایش معنی دار باشد و خیال نکند که او را به زور وادار به کاری کرده اند و او هم باید بگذارد تا از بین برود. باید زندگی برایش معنی دار باشد و به سوی هدفی فراتر از زندگی مادی برود.

به نظر من ادیان آمده اند که چنین انسان هایی را پرورش دهند. وقتی این همه در دین گفته می‌شود «الا بذکر الله تطمئن القلوب» با یاد خدا دل آرام می‌گیرد. وقتی در قرآن آمده است که حضرت ابراهیم خطاب به خدا گفت «رب ارنی کیف تحی الموتی قال أو لم تؤمن» خدا در جواب ابراهیم گفت: آیا ایمان نداری؟ «قال بلی ولکن لیطمئن قلبی» ایمان دارم ولی، یک چیز مهم تر از ایمان است که ندارم و آن آرامش دل است. یا بالاتر از آن، در قرآن وقتی می‌خواهند اوج یک انسان را نشان دهند به او خطاب می‌کنند: «یا ایتها النفس المطمئنه» این آرامش و رها بودن از اضطراب و تشویش، علامت یک انسان معنوی و همیشه شاد است یا : «ان أولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» حزن ندارند، شاد هستند،

انسان معنوی رجاء به خدا دارد و هیچ وقت دستخوش یأس نمی‌شود. به نظر من ما می‌توانیم انسان های امیدواری بپرورانیم که به تعبیر علی بن ابی طالب «لا یرجون احد منک الا ربه» به خدای خودشان امیدوار باشند. بهداشت روانی یک انسان معنوی به این است. از طرفی به نظر می‌آید انسان معنوی که باید رضایت باطن داشته باشد نباید با خودش نزاع داشته باشد ما وقتی نزاعمان با دیگران تمام می‌شود نزاعمان با خودمان شروع می‌شود، این که خواب به چشممان نمی‌رود، اینکه از این پهلو به آن پهلو می‌شویم به این خاطر است که از خودمان بدمان می‌آید و از خویش متنفریم.

از همه اینها مهم تر این است که باید زندگی برای انسان معنوی، معنادار باشد. اینگونه نباشد که خیال کنیم پدر و مادر ما را به زور به دنیا آوردند حال باید بگذاریم شصت، هفتاد سال بگذرد تا برگردیم به جائی که از آنجا آمده ایم بلکه باید فکر کند که این هدیه ای است که به او داده شده و این هدیه را باید برای کسب چیزی ارزشمندتر از خودش صرف کند. به نظر من برای انجام این کار باید،‌تقدم و تأخرها عوض شوند؛ یعنی به جای اینکه اول فقه آموزش داده شود بعد کلام و بعد اخلاق، اول باید به اخلاق جوانان توجه کنیم، کارهای عمیق اخلاقی کنیم بعد کارهای الهیاتی و کلامی و در رتبه آخر هم کارهایی که مربوط به فقه و ظواهر اعمالی، که ما درست عکس این را عمل می‌کنیم.

من در جای دیگر هم نوشته ام (مقالة اسلامی شدن دانشگاه) ما به دانشگاه هایی که جوانان معنوی پرورش دهد نیاز داریم، نه جوانانی که امروز نه برای خودشان نفعی دارند نه جامعه از آنها نفعی می‌برد چرا که همه چیزشان دستخوش یک نوع مادیت اخلاقی است من بارها گفته ام: از نظر فلسفی، مادی نیستند، اگر از اکثرشان بپرسی خدا را قبول داری یا نه چه بسا می‌گویند قبول دارند، زندگی پس از مرگ را قبول دارند یعنی به لحاظ فلسفی ماتریالیسم نیستند اما از نظر اخلاقی ماتریالیسم اند. یعنی چنان زندگی می‌کنند که گویی خدایی در کار نیست، زندگی پس از مرگی در کار نیست، این را می‌گویند مادیت اخلاقی، باید از جوانان ما گرفته شود و به جایش معنویت اخلاقی پدید آید و متأسفانه ما به این مهم نمی‌پردازیم

بخشی از مصاحبه استاد ملکیان با پایگاه اطلاع رسانی معارف

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ توسط میلاد ریانی اصفهانی | پيام ها ()

 

إِنَّ فی‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْکِ الَّتی‏ تَجْری فِی الْبَحْرِ بِما یَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فیها مِنْ کُلِّ دابَّةٍ وَ تَصْریفِ الرِّیاحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ

همانا که درخلقت اسمان و زمین و توالی شب و روز، و کشتیها که در دریا به سود مردمان به اسانی رفت و امد می کنند، و در ابی که خداوند از اسمان فرو می فرستد و زمین مرده را زنده می کند و بدان اب انواع جنبدگان پدید می اورد، و در گردش بی ارام بادها و ابرها که میان زمین و اسمان معلق و مطیع فرمان الهی اند، همه این امور برای صاحب نظران و خردمندان نشانه های قدرت و حکمت الهی است.( بقره 164)

Behold! in the creatialternation of the night and the day; in the sailing of the ships through the ocean for the profit of mankind; in the rain which God Sends down from the skies, and the life which He gives therewith to an earth that is dead; in the beasts of all kinds that He scaon of the heavens and the earth; in thetters through the earth; in the change of the winds, and the clouds which they Trail like their slaves between the sky and the earth;- (Here) indeed are Signs for a people that are wise

 

پدیدهای طبیعت و نمایشی که درصحنه عالم لحظه لحظه بازی می شود، همه برای انان که خرد را در هر کار به خدمت می گیرند، اشاراتی است به حقایق جاودان و لایتغیر و نمایشی است از قدرت افریدگار و تجلی است از اسما وصفات او.

 

یکی از خردمندانی که در زمین و اسمان نگریسته و هر واقعه ای را معجزه و حادثه ای شگفت انگیز دیده است والت وایتمان شاعر نو پرداز و درویش قلندر قاره نو است:

عجب دارم از مردمانی که معجزه را انکار می کنند،

در حالی که من در  جهان جز معجزه هیچ نمی بینم،

خواه در خیابانهای " منهتن" راه برم،

یا نگاهم را از سقف خانه ها به اسمان بیندازم،

یا با پای برهنه در کنار ساحل بر لب اب گام بردارم،

یا در بیشه ای زیر درختان بنشینم،

یا هنگام روز با کسی که دوستش دارم گفتگو کنم،

یا شب هنگام با او به بستر روم،

یا با مسافرانی که در قطار مقابل من نشسته اند گفتگو کنم،

یا تماشا کنم زنبورهای عسل را

که عصر تابستان در اطراف کندو بال میزنند و زمزمه میکنند،

یا چهارپایان را بنگرم که در صحرا می چرند،

یا در پرواز پرندگان و حشرات شگفت انگیز خیره شوم،

یا شگفتی غروب،

یا شگفتی ستارگان که خاموش اند و می درخشند،

یا نظاره کنم انحنای باریک مه نو را در بهار.

اینها و هر انچه دیگر هست، برای من معجزه است

همه با هم و هریک به تنهایی

برای من هر لحظه از تاریک روشن صبح یا غروب یک معجزه است،

هر متر مکعب فضا یک معجزه است،

هر متر مربع سطح زمین غرق در معجزه است،

دریا را یک معجزه ممتد می بینم،

و ماهیها را که در ان شنا می کنند

و صخره های ساحل

و جنبش امواج

و کشتیها و مسافرانش

معجزاتی از اینها عجیب تر چه خواهد بود؟

 

اسمان چون خیمه ای بر پای کرد

بی ستون کرد و زمینش جای کرد

عنکبوتی را به حکمت دام داد

صدر عالم را درو ارام داد

در زمستان سیم ارد در نثار

زرنشاند در خزان از شاخسار

چون زمین بر پشت گاو استاد راست

گاو بر ماهیَ و ماهی در هواست

پس همه بر چیست بر هیچ است و بس

هیچ هیچ است، اینهمه هیچ است و بس

فکر کن در صنعت ان پادشاه

کاینهمه بر هیچ میدارد نگاه

عرش عالم جز طلسمی بیش نیست

اوست و بس، این جمله اسمی بیش نیست

عطار

 

365 روز با قران 

دکتر الهی قمشه ای

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ توسط میلاد ریانی اصفهانی | پيام ها ()

انسانها چهار دسته اند:

 

دسته اول

آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

 

دسته دوم

آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

 

دسته سوم

آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

 

دسته چهارم

آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠ توسط میلاد ریانی اصفهانی | پيام ها ()